ذهن خود را جستجو کردم در لابلای آن حضوری کم رنگ را
یافتم کسی که با روحم آ شنا بود گویی او را در جایی دیده
بودم شاید در کودکی ام ! در اوج جونی ام ! از او یادی است

که مرا خاموش نگاه می دارد .دنبال ردپایش گشتم تا بیابم
همه حس زیبایم را؟او غریبه ای بود که نزدیک تر از تپش
قلبم بوداو را در خاطراتم تماشا می کردم و لمس می کردم
احساسش را ...و اکنون نیازی به طنین صدایش ندارم چرا
که دستانم حسی ندارد .چشمانم او را نمی بیند آیا شمارش
نفس ها یم را می شنوی؟ شاید روحم به جستجو یت رود
آن لحظه که نا قوس مرگ به صدا در آید......
+ نوشته شده در ساعت 20:20  توسط پیمان
|
