خسته از زندگی خسته از نرسیدن ها و نشدن ها .............بارها و بارها به زندگی اعتماد کردم چرا که من موجودی زمینی هستم! ای کاش میتوانستم نباشم نبینم و نفهمم.
احساس تهی بودن از درون! احساس ترس و تنهایی عظیم! از ورا خودم را نظاره می کنم و تهی تر می یابم!هنوز مجبورم که لبخندی بر لبان داشته باشم.هنوز میخندم اما در درون میگریم!! حیرتزده و هراسان درونم را جستجو میکنم.اما برای این موقعیت دردناک راه حلی نمی یابم.........!!
و این چندمین بار است که زندگی به من خیانت کرده است.با تمام خیانتها و مسئولیتهای واگذاری اش عاشقش هستم !! چنان که قدما گویند عاشق چشم عقلش کور است.
به قول خواننده بزرکی که خواندنش خاطرات زیادی را برایم تداعی میکند:....بله من در حال سقوطم چقدر دیگر تا به زمین برخورد کردنم باقیست؟ به پایانم نزدیک میشوم. لذتها مرا احاطه کرده اندو دست نوازش بر سرم میکشند مرا میبوسند
