شب شد و باز هوای تو پیچیده توی خاطرم
چیکار کنم بیرون نمیره از سرم
نمیدونم به کی بگم دلم هواخواه تو بود
بعد خدا در زیر گنبد کبود
نمیدونم چطور دلم اسیر زندون تو شد
طفلی دلم که بی خبر ناخونده مهمون تو شد
نفهمیدم برق نگات روشنی یک خونه دیگه اس
نمی دونستم که سرت مونده رو شونه هوس
اگه تو پیشم بمونی یه جون تازه می گیرم
اگه تو با من بمونی همیشه برات می میرم
بی تو موندم
+ نوشته شده در ساعت 13:53  توسط پیمان
|
روی سبزه غذا بخورید
عجله کنید
روزی هم 
سبزه روی شما غذا خواهد خورد
شعر از ژاک پرور
+ نوشته شده در ساعت 14:35  توسط پیمان
|
هنوزم صدای بارون میاد.
صدای بارونی که میخوره به شیشهی اتاقم.
سرم رو میچرخونم و به پنجره نگاه میکنم.
چشمام رو میبندم و به اتاق خونهی کودکیم فکر میکنم.
سعی میکنم.
نمیتونم.
چشمام رو باز میکنم و بازم به صدای بارونی که به شیشه میخوره گوش میدم.
یادم میاد که وقتی که کوچیک بودم اتاقم پنجره نداشت.
چند وقت بعد خونمون رو عوض کردیم. خونهی جدیدمون بزرگتر بود.
یه حال بزرگ داشت ٬ که واسه منی که خیلی کوچیک بودم ٬ خیلی بزرگ بود.
خونهی جدیدمون حیاط نداشت ٬ ولی من توی هال بازی میکردم. هالمون چهار تا پنجره داشت.
یه راهروی باریک داشت خونمون که تهش اتاق خوابا بود. اتاق من از همه کوچیکتر بود.
اتاق من ٬
بازم پنجره نداشت.
+ نوشته شده در ساعت 14:29  توسط پیمان
|
من ميگم ۳ مدل فرشته داريم
اولي داره به پرنده ها غذا ميده
۲ومي داره به مردم كمك ميكنه
۳ومي هم كه من خيلي خيلي دوستش دارم
داره الان اين متنو ميخونه...........
+ نوشته شده در ساعت 14:32  توسط پیمان
|
اگه میدونستی که چقدر دوستت دارم
هیچ وقت واسه اومدنت,
بارونو بهونه نمیکردی,
رنگین کمون من. . . .!!!!!!!
+ نوشته شده در ساعت 14:14  توسط پیمان
|
یه راه پیدا کردم
که تا ابد با هم دوست باشیم
راهم خیلی ساده اس
تو بگو چیکار کنم
من هم همون کار رو می کنم



+ نوشته شده در ساعت 14:7  توسط پیمان
|
و اينجوري بود كه من هم يه وبلاگ ساختم....

+ نوشته شده در ساعت 11:40  توسط پیمان
|