![]() |
![]() |
|
|
نمردیم و دیدیم که این کامنتای ما یه دونه اضافه شد.
ولی جدا ازتون ممنونم که اینقدر میاین و کامنت میذارین. دیروز مدیریت بلاگفا ساعت۲ نصفه شب زنگ زده میگه با پیمان کار دارم گوشی و گرفتم میگم الو.............هنوز حرفم تموم نشده بود که چشمتون روز بد نبینه ...هرچی بلد بود و از گلوش در اومد بهم تحویل دا.......جاتون خالی یه خیلی حرف خوب یاد گرفتم میگم حالا چی شده؟ میگه می خواستی چی بشه؟ ما بهت یه صفحه دادیم که بری باهاش حال کنی فکر کنی خیلی بلدی بعد به خودت افتخار کنی...........................ولی الان داریم میبینیم که نصف بیشتر فضای سایت رو باید اختصاص بدیم به کامنتای جنابعالی ادامه در هفته بعد همه تونو دوس دارو چه کامنت بذارین چه نذارین |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:1 توسط پیمان |
|
|
ذهن خود را جستجو کردم در لابلای آن حضوری کم رنگ را
یافتم کسی که با روحم آ شنا بود گویی او را در جایی دیده بودم شاید در کودکی ام ! در اوج جونی ام ! از او یادی است
که مرا خاموش نگاه می دارد .دنبال ردپایش گشتم تا بیابم همه حس زیبایم را؟او غریبه ای بود که نزدیک تر از تپش قلبم بوداو را در خاطراتم تماشا می کردم و لمس می کردم احساسش را ...و اکنون نیازی به طنین صدایش ندارم چرا که دستانم حسی ندارد .چشمانم او را نمی بیند آیا شمارش نفس ها یم را می شنوی؟ شاید روحم به جستجو یت رود آن لحظه که نا قوس مرگ به صدا در آید...... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:20 توسط پیمان |
|
|
یادمه وقتی بچه بودیم پشت تموم کارت پستالهای با دست خط بچه گانه مینوشتیم :
مرغ و خروس و اردک عید شما مبارک ... چه دورانی بود . همش تو فکر عیدی بودیمو و لباسهای نویی که تنمون میکردیم . هیچ غمی نداشتیم . حالا بزرگ شدم .. اما بهترین ایام عیدم همون دوران کودکیم بود . چون خنده ها از ته دل بود و غمها زود گذر . هر چقدر الان خوش باشم اندازه اون موقع نمیشه ...عید بچه ها با بزرگا فرق داره !!! سال نو به همه دوستای خوبم تبریک میگم ... همیشه خوش باشید و خوشحال |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:14 توسط پیمان |
|
این واسه تو
هر جند که...... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:3 توسط پیمان |
|
|
دیگه بارون نمی باره توی جاده پر برفه به خدای آسمونا عشقت از یادم نرفته |
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:0 توسط پیمان |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:35 توسط پیمان |
|
|
میروی با اشک حسرت دیده ام را تر کنی میروی تا با نبودن عشق را پرپر کنی
آن همه گفتی نگاهم با نگاهت زنده است من نباشم میتوانی روزها را سر کنی؟
در نبودت گریه کردم آینه احساس کرد آینه شو گریه ام را حس کنی ،باور کنی
سبز در عشقت شدم ،کم کم تو دانستی ولی عاقبت میخواستی در قلب من خنجر کنی
بعد تو در سینه نامت میشود یک خاطره کاش میشد قصه عشق مرا باور کنی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:58 توسط پیمان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:53 توسط پیمان |
|
|
واسه این هیچ توضیحی ندارم...
اگه جای من باشین میفهمین منظورم چیه؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:43 توسط پیمان |
|
|
حرف رفتنت که میشه دلم انگار که می شکنه نمی خوام به یاد شبی که واسه ما شه شب آخر صد هزار حرف نگفته واسه تو تو سینه دارم شب و روزازتو نوشتن همیشه همینه کارم جریان گرمه عشقه لحظه لحظه با تو بودن تو وجود من نشسته بی توازغصه سرودن کاش می شد اینو بفهمی که چقدربرام عزیزی وقته رفتنم یه دنیاغصه تو دلم می ریزه!!! خوبه این مداد و کاغذ همدم تنهایی هامه خوبه وقتی بی تو هستم دست کم اینا باهامه تویه دنیایه وجودت جزمحبت نمی بینم انقدر ماهی که با تو حتی ماه رونمی بینم حس من حس غریبی ازغم وعشق ونیازه میدونم میای یه روزی با یه دنیا حرفه تازه |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:35 توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|